ما معماران بزرگ!

همه چیز تا معماری !!!

 

یتیم شدم...

   + سارا و محمد ; ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢۸
comment نظرات ()

سلام بی پایان

بنام او

ز دست کوته خود زیر بارم

که از بالا بلندان شرمسارم

مگر زنجیر مویی گیردم دست

وگرنه سر به شیدایی برآرم

 

غم مخورید که یوسف وبلاگ نویسان به وبلاگستان باز آمد !

سلاممممممممممم !

خیلی وقته که ننوشتم، دوری از قلمم یه کم منو با اون غریبه کرده. لذا اول الامر بابت بی مایگی این قلم که نه به سبب نابخردی من که به دلیل بی معرفتی اوست عذر می طلبم.

شاید بد نباشه فهرستی از بعضی رویدادهای مهم این 2 ساله ای که پیدام نبوده رو براتون بگم :

ازدواج ! با بهترین،زیباترین و بی نظیرترین مخلوق خدا، فرشته زیبای من ، زهرای اطهرم

شروع کار حرفه ای در مرکز تحقیقات ساختمان و مسکن

شروع و پیگیری جدی کار طراحی داخلی

قبولی در مقطع کارشناسی ارشد معماری دانشگاه آزاد تهران اون هم بدون کنکور !

شروع کار در مهندسین مشاور لیمان بعنوان طراح

طراح ارشد مهندسین مشاور لیمان

تاسیس شرکت شخصی با عنوان تاریخانه

یک تجربه تلخ آموزنده ...طراحی و اجرای فضای داخلی آزمایشگاه مرکز روماتیسم ایران

مسافرت به کشور سوریه

هر کدوم از این وقایع برای شرح احتیاج به یک مثنوی 70 من داره که من فعلن به سفرنامه سوریه بسنده می کنم. البته از پست بعد !!!

تا دررودی دیگر بدرود !

   + سارا و محمد ; ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۳۱
comment نظرات ()

 

   + سارا و محمد ; ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٠
comment نظرات ()

 

هو المحبوب

باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز

قصه ی غصه که در دولت یار آخر شد

اول بار خدا را شکر کردم بخاطر نعمت حیاتی که بر من عطا  فرمود.

دوم بار سجده ی شکر بجای آوردم که در دامان خانواده ای از تبار بزرگان پرورش یافتم.

و این بار خدا را شکر می کنم چرا که دیگر حجت بر من تمام شد و سومین نشانه و آیت الهی بر من نمایان گشته ؛ هدیه ای الهی که بار تکلیف مرا سنگین تر نمود چرا که محافظت از آن از اهم است و دشوار ! و من این هدیه را با جان و دل به مقصد خواهم رساند .......

عشق من

  درخشاننده ی دل من , زهرای وجودم  دل مرا صیقلی داد و آرام نمود چون که وصل به دریای عظیم الهی است که تنها با یاد اوست که دل ها آرامش میگیرد.

 

بیست اردیبهشت من و زهرا رسمن زن و شوهر اعلام شدیم تا آنکه با یاد خدا و یاری او آینده ای زیبا با هم و در کنار هم بسازیم.


و اکنون ما خوشحال و سرزنده و با وجودی آرام و سرشار از یاد خدا با دشواری ها و مشکلات زندگی عهد ستیز و با خوشی
هایش پیمان رفاقت بسته ایم. با هرچه بدی است بدرود گفته ایم و به هرچه زیبایی و خوشی است خوش آمد.

ای دوستان خوش آمدید بر جان ما...

زهرای من با تمام وجود دوستت دارم و به تو عشق می ورزم...

من ندانم که کیم

من قثط دانم

که تویی

شاه بیت غزل زندگیم.

 

خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

 

   + سارا و محمد ; ٧:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۸
comment نظرات ()

کليد طلايی

بنام یگانه معبود قلب ها

دشمن در کمین است. باید آرام و ملایم سخن گفت. خنده ها را باید در سینه ها حبس کرد و چون قوچی در آغوش مادر نشست. چشمان را بر روی همه چیز بست و تنها منتظر ماند، منتظر آن ناجی تا بیاید و تو را از دام تعلقات برهاند.

شمس آمد! مولانا متحول شد؛ در خود پیچید و آزاد و بنده ی حق شد.

خورشید آمد دلیل آفتاب! حق روشنگر است؛ نور است. آینه ی وجودم کدر !! کسی می باید غبار سال ها از آن بروبد. کسی که اجازه دست یافتن بدان را داشته باشد، چراکه در نهان است از دیدگان نا محرمان و فقط خالق آن می تواند کلیدش را در اختیار برگزیده ای قرار دهد. هر دلی یک کلید دارد؛ فقط و فقط یک کلید و صدها کلید بدلی که هر بار از بازنمودن آن گنجینه ی اسرار باز می مانند به نشانه عصبیت لگدی بر آن زده و می روند، بی خبر از آنکه بر روی آن نگاشته شده: «شکستنی است، با احتیاط حمل شود!!»

آینه باید صاف و زلال باشد چون آب، نور را منعکس کند و باعث روشنگری گردد و چهره بنماید. آینه های وجودی ما در گذر ایام آن قدر خودخواه شده اند که همه ی نور را برای خود می خواهند، غافل از آنکه این کار در تقابل کامل با اصل وجودی شان است.

کلید قلب من بدست کیست؟؟؟....

از گردش ایام ملولم. هر روز که می گذرد بیشتر در منجلاب فرو می روم.

صبر کنید !! انگار کسی از دور نزدیک می شود کلید بدست ! نورانی است؛ نمی توانم خیره به او بنگرم. دستانم را سایبان پهن چشمان خود می کنم و با تنگ نظری و دلی لرزان به او نگاه می کنم. در میان این همه نور، لبخندش بیشتر نمایان است. عجیب است!! آینه ی وجودم به لرزه افتاده. عقل دستور می دهد دور شو، این نیز بدلی است. دل می گوید بمان. پاهایم سست شده؛ کنجکاوم...آیا این بار اتفاق خواهد افتاد و یا باز در دامان خیالات فرو خواهم رفت؟ نزدیک و نزدیک تر می شود. اول سعی می کنم از خود دورش کنم. اما همه ی تلاشم بیهوده است. نیروی مضاعفی در اوست، نیرویی ماورایی، نیرویی خدایی. او ایستاده و این بار من با تمام وجود به سمتش می دوم...کلید را بالا می آورد...

لحظه ای بعد گوهر وجودی من نیز شروع به درخشیدن کرد...

   + سارا و محمد ; ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٦
comment نظرات ()

خدا مرا دوست دارد!

بنام امید نا امیدان

پاییز برگریز با تمام خاطرات خوب و بدش و با آن جلوه فروشی ملونش آمد و گذشت. پاییزی سخت، فصلی که در آن سرود فصل سرداده شد؛ سرود جدایی برگ ها از درختان و دل از دلدار . هوا بس ناجوانمردانه سرد بود و سوز و گدازی سخت می وزید. من بی نوا در این تلاطم امواج بی رحم زندگانی راه خود را گم کرده بودم. همه جا سخت تاریک بود؛ دیگر حتی نور سرابگونی را هم نمی دیدم، فقط گاه از بهر دلخوشی در خیال خام خود فانوس کوچکی می ساختم و دل بدان می بستم و شاید حتی گاهی برای لمحه ای نیز خود آنرا واقع می پنداشتم، غافل از آنکه نه فانوسی بود و نه نوری، نه راهی و نه راهنمایی، هرچه بود سرمای جان گداز و سیاهی غفلت و تباهی بود. با خود می پنداشتم که آنچنان از مسیر دور افتاده ام که امید نا امیدان نیز مرا به حال خود رها کرده است و دیگر امیدی به بازگشت نداشتم. غافل از آنکه او همیشه بوده و هست و خواهد بود و لحظه ای از یاد ما نمی رود و این ماییم که چشمانمان را از سر نادانی بر روی حقیقت می بندیم.

الله نور اسماوات و الارض

زمستان آمد اما گویی که بهار دل مرا با خود به ارمغان داشت. در میان تاریکی، کورسوی امیدی را دیدم. اول پنداشتم توهم و خیال و سرابی بیش نیست. چشمانم را چندین بار برهم زدم و برخود نحیب سردادم ولی همچنان آن نور به من نزدیک تر می شد. نمی توانستم باور کنم. پرتویی حقیقی ! پرتویی از نور خدا، چرا که تنها اوست که نور است، اوست که نور آسمان ها و زمین است و هموست که سرچشمه تمام روشنایی هاست. این نور آمد و مرا در بر گرفت. با خود اندیشیدم و از او پرسیدم که آیا من لیاقت این همه لطف و محبت حضرت دوست را دارم؟ در جواب لبخندی بس دلربا زد و خاموش به من نگریست. چشمان ظاهر را بستم و با چشم دل به تماشا بنشستم، در خود پیچیدم و آغوش دل باز کردم. آن پرتو چندان زیبا و نافذ بود که به ناگاه به عمق قلب و جان من دست یافت. یخ های چندین ساله ی دل مرا آب نمود و بی درنگ به تیمار قلب بیمار من شتافت. چنان مبحوت روی او شدم که چشم ازو نتوانم برگشاد. زبان از وصف چنان نوری عاجز است. هرچه زمان گذشت _زمانی که برای من گویی چون برق و باد است_ بیشتر خود را غرق در نور دیدم. آن نور بی دریغ بر دل تاریک من ناچیز درخشیدن می کند و چون دیگر نعائم و رحمت های بی دریغ حضرت حق برمن فرود آمده است. آری بی شک او فرستاده ای از جانب پروردگار عالمیان است و هموست که این باور را در من زنده کرده که :

خدا هنوز مرا دوست دارد و از من نا امید نشده...

 

   + سارا و محمد ; ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٤
comment نظرات ()

سرقط ادبی


راستی تو پاورقی اینو هم بگم نمیدونم چی شده این پرشین بلاگ قاطی کرده نویسنده رو سارا و محمد مینویسه!! این دو حالت داره :
۱. آش نخورده و دهن سوخته !!
۲. سرقط ادبی !!!

من هرچی پروفایل رو تنظیم میکنم تونجا درسته ولی اینجا واسه خودش دلش خواسته اینجوری بنویسه !!! آقا من همینجا اعلام جرم میکنم بر علیه پرشین بلاگ. کساسس هم که میدونن چه کار میشه کرد بهم بگن.

قربونتون...

   + سارا و محمد ; ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱۳
comment نظرات ()

 

بنام یکتا آفریدگار دادار

عزیزانی که تو دانشگاه ما نیستن ترجیحن بی خیال این پست بشن بهتره !!!!

خوب دوستان گرامی که با هم این ترم طرح بیمارستان داریم٬ برای دیدن و گرفتن فایل های مربوط به سایت پردیس بر روی لینک زیر کلیک کنید.

در ضمن اگر به مشکلی برخوردید در قسمت نظرات پیام خودتونو بذارین تا ببینم چه میشود !! امیدوارم تو این ترم بتونیم کارامونو خوب جمع کنیم و در کل ترم خوبی داشته باشیم ...

سایت پردیس

جوابیه !!

در جواب اینکه گفتن فایل بعد از دانلود شدن باز نمیشه باید بگم که من خودم اینو امتحان کردم و راحت دانلود شد و باز هم شدش!! شاید مشکل از ورژن اتوکد شما باشه! فکر کنم اگه اتوکد ۲۰۰۷ نصب کنید مشکل حل شد. اگه بازم مشکل درست نشد دوباره دانلود کنید . اگه بازم نشد دیگه چاره ای نیست جز اینکه تو دانشگاه سی دی سایت رو ازم بگیرین !!!!

   + سارا و محمد ; ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٢٧
comment نظرات ()

همايش

جلسه ی زیبایی شناسی شهر با عنوان آغاز تحولات تهران در دهه ۵۰ ٬ ساعت ۱۷ فردا ـ دوشنبه مورخ ۲ مهر ۱۳۸۶ ـ در خانه هنرمندان با حضور بهروز پاکدامن برگزار می شود.

از تمام شما دوستان گرامی که علاقمند به معماری و بخصوص شهرسازی هستید جهت شرکت در این گردهمایی دعوت می کنم.... بامید دیدار

آدرس خانه هنرمندان: تهران - خیابان ایرانشهر ـ پارک هنر ـ خانه هنرمندان ایران

   + سارا و محمد ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱
comment نظرات ()

 

بازگشت به مدرسه !!!

از فردا دوباره دانشگاه ها باز میشن و مجبوریم بریم به کسب علم و دانش بپردازیم ... خدا کنه که به خوبی شروع بشه و آخرش هم ختم به خیر شه ! هرچند با این وضعیت واحدهایی که من گرفتم بعید می دونم قسمت دومش درست از آب در بیاد ! فکر کنین ! ۲۱ واحد درسی اونم تو چه روزایی ! ۱شنبه٬ ۳شنبه٬ ۴شنبه٬ ۵شنبه وجمعه آخه یکی نیست به اینا بگه که این چه وضعیه !!!! جمعه هم باید قیافه ی یه سری آدما رو که اصلن دلت نمی خواد ببینی رو تحمل کنی ... آخه خدای من مگه من چه گناهی کردم که موستوجب یه همچین مجازاتی هستم؟؟؟؟؟

   + سارا و محمد ; ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۳۱
comment نظرات ()
← صفحه بعد